خبرهای ویژه

» سرگرمی » پــارت ۱۸۵ از داستان اهورا

تاریخ انتشار : 1397/02/15 - 19:04

پــارت ۱۸۵ از داستان اهورا

پــارت ۱۸۵ از داستان اهورا

—~~ೋೋ~~—

سر دوراهی سختی گیر کرده بود .
اینده هر دوتا نوه اش بستگی به تصمیم درستی بود که میخواست بگیره
واقعا نمیدونست الان باید چیکار کنه
تا خود صبح توی اتاقش راه رفت و فکر کرد
اول صبح به سمت سالن رفت، با پاشا تماس گرفت ،
تا در این مورد با پاشا صحبت کنه
الان زندگی و جون نارین واجب تر ومهم تر از پاشا بود
پاشا مرد بود و میتونست گلیم خودشو از اب بکشه بیرون.
ولی نارینش الان بی کس و کاره،
نوه اش جونش در خطر، پس باید نارینو در الویت قراره بده.
پاشا با صدای زنگ گوشیش به سمت میز کارش رفت
با دیدن شماره ی خونه ی اقاجون گوشی رو جواب داد .
-سلام اقاجون
-سلام پسرم خوبی
– سلام مرسی تشکر ،شماخوبین ؟
-خوبم ،کجایی پاشا جان
-شرکتم اقاجون
-اگه میتونی بیا خونه کار خیلی واجبی باهات دارم
-اقا جون میشه بعد ازظهر بیام
-نه پسرم اگه الان بیای خیلی بهتره
-چشم اقا جون سعی میکنم کارمو زودتر انجام بدم تا یه ساعت دیگه اونجا باشم
-ممنون پسرم فعلا
-خداحافظ اقاجون
پاشا بعد از انجام دادن کاراش به سمت خونه ی اقا جون رفت
ولی تو فکر این بود که اقا جون چه کار مهمی باهاش داره که ازش خواسته حتما بره
پریسا با دیدن اقا جون تو سالن به سمتش رفت
-خب چی شد تصمیمتونو گرفتین با پاشا صحبت میکنین؟
-اره بخاطر جون نوه ام که شده با پاشا صحبت میکنم.
ولی مطمئن باش جواب کارتو به زودی پس میدی همینجوری بی مجازات نمیتونی در بری

-افرین تصمیم خیلی خوبی گرفتی.توهم نمیخواد پیری نگران من باشی، من خودم میدونم باید چیکار کنم .
هر جور شده امروز پاشارو راضی کن تا سه روز دیگه با پاشا ازدواج کنم .
من دارم میرم تو اتاقم ، ولی خوب حواستو جمع کن اگه دست از پا خطا کنی نوه ات زنده نمیمونه
اقاجون با نفرت به رفتن پریسا نگاه کرد .
مطمئنن یه روز مونده از عمرش جزای این دخترو میده .
چقدر دلش میخواست روزی برسه که این دخترو با دستای خودش از خونه پرت کنه بیرون
پاشا وارد خونه اقاجون شد با دیدن اقاجون که سخت تو فکر به سمتش رفت
– سلام اقاجون
-سلام پسرم خوش اومدی
-ممنونم، اقاجون چی شده اتفاقی افتاد؟
-نه بشین پسرم

اداما دارد . . . ‌


برچسب ها : , , , , ,
دسته بندی : سرگرمی

دیدگاه بسته شده است.

تبلیغات
تبلیغات