خبرهای ویژه

» فرهنگ و هنر » «از جا میپرم: اگر میتوانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر

تاریخ انتشار : 1397/02/24 - 20:28

«از جا میپرم: اگر میتوانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر

«از جا میپرم: اگر میتوانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر میشد. اندیشه ها بیمزه ترین چیزهایند، حتی بیمزه تر از گوشت تن. دایم کش می آیند و مزه غریبی به جا میگذارند. بعدش کلمات هستند درون اندیشه ها، کلمات ناتمام، جمله های ناقص که همواره بازمیگردند: « باید تمام کنـ … من وجود … مرده… مارکی دورولـ مرده است… نیستم… من وجود…» همینطور ادامه میابند… و هرگز به پایان نمی آید. این از بقیه بدتر است زیرا خودم را مسئول و شریک جرم حس میکنم. مثلا، منم که اینگونه نشخوار دردناک را ادامه میدهم: وجود دارم. حس میکنم. من. بدن همینکه یکبار آغاز به زندگی کرد، به خودی خود زندگی میکند. ولی وقتی به اندیشه میرسیم، منم که آن را ادامه میدهم. می گسترمش. من وجود دارم. می اندیشم که وجود دارم. اوه، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است – و من آن را می گسترم، آهسته آهسته… ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم! میکوشم، موفق میشوم: انگار کله ام از دود پر میشود… و اینها باز شروع شد:« دود… نباید اندیشید… نمیخواهم بیندیشم… می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمیخواهم بیندیشم، زیرا این همچنان یک اندیشه است.» آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟

اندیشه من خود من است: برای همین است که نمی توانم وا ایستم. من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم… و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن بازدارم در همین لحظه-چه ترسناک است- اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام. منم،منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون میکشم: نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن. به فرو بردنم به درون وجود. اندیشه ها مانند سرگیجه از پشتم زاده میشوند… اگر راه بدهم می آیند اینجا در جلو، میان چشمهایم- و من همچنان راه میروم، اندیشه می بالد،می بالد و عظیم فرا می آید، یکسره پرم میکند و وجودم را نو میگرداند…»

(ژان پل سارتر/تهوع/ترجمه:امیرجلال الدین اعلم/ انتشارات نیلوفر/صفحه 201 و 202)

به ابزورد بپیوندید


برچسب ها :
دسته بندی : فرهنگ و هنر

دیدگاه بسته شده است.

تبلیغات
تبلیغات