خبرهای ویژه

» سرگرمی » پـارت ۲۰۲ از داستان اهورا

تاریخ انتشار : 1397/02/26 - 21:24

پـارت ۲۰۲ از داستان اهورا

پـارت ۲۰۲ از داستان اهورا

—~~ೋೋ~~—

_هیچی همنیجوری پرسیدم
_ بیا بریم زودتر بزارمت خونه اقا جون خودمم برم خیلی کار دارم
-:باشه ،نمیای خونه ی اقاجون شب ؟
-:نه کاردارم
-:موقعه ی خواب هم نمیای
پاشاطوری نگاهش کرد ،که خودشوجمع وجورکرد
پریسارو رسوند دم خونه ی اقاجون ، از اونجا دور شد
به سمت ویلا حرکت کرد ،الان واقعا احتیاج داشت نارینو ببینه ،
میخواست یه امروزو با نارین باشه ،
فقط وجوداونه که ارومش میکنه
نارین وارد اتاق پدرش شد ،
با دیدن پدرش که خوابه ،اروم به سمتش رفت
دولا شد صورتشو بوسید،
همینکه سرشو بلند کرد مسعود چشماشو باز کرد
-:سلام بابای گلم ،خوبی ؟
مسعود بادیدن نارین اشک توچشماش جمع شد ،
قطره اشکی ازگوشه ی چشمش رومتکا ریخت
نارین بادیدن اشک مسعود دولا شد پیشونیشو بوسید
-:چراگریه میکنی عشقم ؟ میدونم سختته اینجا تنهایی ، میدونم سخت تو این وضعیت ،
ولی تحمل کن میبرمت پیش خودم ،
گریه نکن ،دل نارین تو بیشتر از این خورد نکن .
طاقت دیدن اشکاتو ندارم ، من که نمردم گریه میکنی
مسعود سعی میکرد حرفی بزنه ،صداهای نامفهومی ازخودش درمی آورد
نارین با دیدن مسعود که داره تلاش میکنه حرف بزنه ،
باخوشحالی دستشو تو دستش گرفت
-:چی میخوای بگی باباجون ؟
داری تلاش میکنی حرف بزنی ؟
خیلی خیلی خوشحالم بابا ،خیلی خوشحالم داری تلاش میکنی حرف بزنی
مسعود باحرفای نارین ، غم تودلش بیشترشد
این دختر با اینکه از گوشت وخونش نبود انقدرخوب ،بعد دختر واقعیش اونجوری ،کاش میشد بتونه حرف بزنه ، بگه پریسا چیکارکرده.
نارین بوسه ای رودستش زد ،پیشونیشو رو دست پدرش گذاشت
-:باباجون حرف بزن ،حرف بزن بابا ،
دلم واسه شنیدن صدات تنگ شده .
حرف بزن بابا ،حرف بزن تا همدمی داشته باشم ،
باهات حرف بزنم ، هرچی تو دلم هست رو بگم ،
بابا باهام حرف بزن دلم داره میترکه ،
انگار یه چیزی تو گلومه ، نمیزاره راحت نفس بکشم ،
راه نفسمو بسته ،حس میکنم بابا اخر دنیاست ،
بابا پاشو،پاشو دوباره صدام کن ،
پاشو بابا ،پاشو بگونارینم بیابغل بابایی ،
دلش برات تنگ شده
مسعود با شنیدن حرفای نارین وغم تو صدای دخترش هرکاری کرد تا دستشو بلند کنه ،روسر دخترش بزاره نتونست
نارین ندید تلاش مسعودو واسه اینکه دست روسرش بکشه
دوباره قطره اشک دیگه ای ازگوشه چشمش سرازیر شد.
نارین بعد از دو ساعت بودن پیش مسعود ،به سمت خونه حرکت کرد

ادامه دارد . . .


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : سرگرمی

دیدگاه بسته شده است.

تبلیغات
تبلیغات