بریده ایی از یک کتاب

بریده ایی از یک کتاب

محمود دولت آبادی

کلیدر

ما را مثل عقرب بار آورده‌اند ، مثل عقرب !
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی‌داریم تا شب که سر مرگمان را می‌گذاریم، مدام همدیگر را می‌گزیم !

بخیلیم ، بخیل !
خوشمان می‌آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم، خوشمان می‌آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم !

اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می‌جود !
تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه !

وقتی می‌بینیم دیگری سرِ گرسنه زمین می‌گذارد، انگار خیالِ ما راحت‌تر است ! وقتی می‌بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست، انگار که از سرپا بودنِ همدیگر بیم داریم !