خبرهای ویژه

» فرهنگ و هنر » یک حکایت

تاریخ انتشار : 1397/03/16 - 1:10

یک حکایت

یک حکایت

"شاه سلطان حسین صفوی" آخرین پادشاه صفویه هنگام تهاجم افغانها وقتی کشور را از دست رفته میدید، علمای اسلام را جمع و از آنان راه حل میخواهد
روحانیون نیز با حیرت از اینکه چگونه این نابخردان کافر جسارت دست درازی به ملک صاحب الزمان را داشته اند، به سلطان اطمینان دادند با استعانت از خداوند و استغاثه از حضرت ولی عصر آنان را ناکام خواهند گذاشت
سپس ضمن برپایی مجالس دعا و روضه دستور طبخ آش نذری مخصوصی را نیز صادر فرمودند اما چیزی نگذشت که خبر آوردند، افغان ها به دروازه های اصفهان رسیده اند آش پخته شد، اما پیش از توزیع آن، لشکریان افغان وارد کاخ شده و سلطان را دستگیر و آش نذری را هم میان سربازان خود توزیع نمودند..
8 سال سیاه بخاطر این جهل و حماقت ها بر این مردم و سرزمین گذشت…
تا هنگامی که نادر شاه برخاست و افغان ها را از ایران بیرون راند
او در اولین اقدام دستور داد تا همه آخوندهای کشور را در پایتخت گرد آوردند.
سپس رو به نمایندگان آنها کرد و پرسید:
کار شما سیصد هزار نفر در این مملکت چیست؟!
مرجع و بزرگشان پیش آمده و گفت: قربانت گردم؛ این ها لشکر دعا و استغاثه به دامان خداوند باری تعالی هستند بطور مثال هنگامی که دلاور مردان شما به جنگ می روند، اینان با دعا پیروزی شان را تضمین می کنند..

نادر شاه فریاد زد:احمق ها وقتی اشرف افغان با ۳۰/۰۰۰ نفر اصفهان را فتح کرد، شما ۳۰۰/۰۰۰ نفر اگر بجای دعا در مقابل او ایستادگی کرده بودید این روزهای سیاه بر ما نمیرفت
سپس با تجهیز آنان به وسائل و تجهیزات کشاورزی آنها را روانه ی زمین های اطراف شهری ایشان کرده وبا بستن گا آهن و شخم زن به آخوندها آنها را به کشاورزی بجای خر و گاو وا داشت…

زندگینامه نادرشاه
اثر جونز هنوی مستند به دست نوشته های مورخان ایران قدیم


برچسب ها : , , , , , , , , , , ,
دسته بندی : فرهنگ و هنر

دیدگاه بسته شده است.

تبلیغات
تبلیغات